تبليغاتX
خاتون واژه گان ناگفته
...گاهی باید در سکوت فریاد زد!...
انگار دنیا در دستانم  خواب زمستانی اش را آغاز کرده!

سر می ساییم به همان شانه ای که مدتی آرام دلک بی تابم شده!

تارم را  دست به دست می کنم و دلم را به نواختن نت هایش آماده!

آیا این منم ،

همان خاتون قصه های شبانه!

آیا منم،

همان خاتون ایستاده به جاده ی بی کسی ها!

نمی دانم؟

انگار تو پیدا شده ای و من گمشده ام در تو!

 صدایت را می نوازم و سخنت را قاب می گیرم

بیا 

آفتاب مدتی است ایستاده تا با ما غروب کند!

.....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاتون  | 

به ديوار هم تکيه نکن

خدای من باش

بگذار به همه‌ی بندگانت حسادت کنم

به ماه و خورشيد و ستارگان و زمين

بگذار بسوزم

آنقدر بسوزم

که از جنس آتش شوم.

درخشيدم با تو

نگاه کن به چشم‌هام

شعله‌وری حالا.

...

پ.ن: این برای یک دوست بسیار عزیز است که با یاری او توانستم سخت ترین ایام را به سپید هایم گره بزنم!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاتون  | 

به سراغ من اگر می‌آیی

ای دوست!

بگو تا خبر کنم یاران را

ابر را ،

باد را،

 باران را! 

فرشی از بوی باران

 زیر پایت خواهم انداخت

نغمه‌ای همچو شبنم

 نو خواهم ساخت

 در این شلوغی پر دروغ

 برایم سکوت بیاور

 که هیچ فریادی نیست از آن رساتر!

 برایم لبخندی بیاور

 که از چهره‌ی شهر من گم گشت

 برایم خورشیدی بیاور

که مهر بارد بر این دشت!

....

پ.ن: به یاد شب های سه شنبه .....

حالا تو خوابی
و حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده.

می‌دانی هميشه اينجور
خوابت می‌کنم
که بنشينم نگاه کنم

تو را سير.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاتون  |